می خواستم چی کاره بشم؟
بچه که بودم نمی دونستم می خوام چه کاره بشم. تا اونجا که یادم می اد کسی نپرسید دوست داری چه کاره بشی اون موقع ها مادر پدرها فقط می خواستن بچه هاشون رو مودب ترین بچه های دنیا تربیت کنن! اگر هم کسی پرسید، یادم نیست چه جوابی دادم. اما من دوست داشتم یه قهرمان بشم، یه قهرمان اسطوره ای که آخر کار تک و تنها و غم انگیز می میره و دل همه رو ریش می کنه! اون موقع ها من بجای کارتون سریال های بزرگترها رو می دیدم و تا بوق سگ هم بیدار بودم! در هر صورت شغلی نداشتم. رفتم دبستان و شدم بچه درس خوان مدرسه. بچه درس خوانها آن موقع می شدن مبصرکلاس، پس یک کمی حس قهرمانی و لیدری را امتحان کردم( دروغ چرا؟ حس بدی نبود). اولین انشای زندگی ام را سال سوم دبستان نوشتم و مثل همه می خواستم فرد مفیدی برای جامعه بشوم (این جمله را فکر کنم پدرم گفت). هنوز نمی دانستم می خواهم چه کاره بشوم ولی به این نتیجه رسیدم ممکن است هر کاره ای بشوم الا نویسنده! به هر حال معلم ها به بچه درسخوانها حتما ارفاق می کنند و من پای مزخرفترین ( خانم معلم وقتی انشایم را خواند قیافه اش یکجوری شد) انشا نمره بیست را دیدم! دوره راهنمایی شروع شد و من عاشق شدم، عاشق معلم علوم. لا بلای عاشقی به مهندسی، پزشکی، گاهی معلمی و غیره هم فکر می کردم، اما سر راست و مطمئن نمی دانستم آخرش کدام یکی را دوست دارم. آن موقع ها بیشتر عاشق بودم و مبصر کلاس و همچنان عاشق قهرمان بازی در عشق، البته در عالم خیال!. دبیرستان که رفتم باید تکلیفم را روشن می کردم. همینجوری الکی (واقعا الکی، چون دختر خاله ام گفته بود درس شیرینی است!) از شیمی خوشم آمد. تصمیمم را گرفتم و شدم دانش آموز رشته تجربی اما نمی دانم چرا همینجوری وارد بحثهای از ما بهتران شدم آن هم در دبیرستان علوی اسلامی! قصه حسن و محبوبه و پدر مادر ما متهمیم و شریعتی، سینما، کتاب اما شیمی را هنوز دوست داشتم گرچه بزرگترها می گفتند دندانپزشکی، دارو سازی و... لایه ازن تقریبا همان سالها سوراخ شد یا دست کم سوراخش بزرگتر شد! من هم که همچنان در لایه های زیرین روحم به قهرمانی فکر می کردم، این شد که به دوختن ازن علاقمند شدم! کنکور دادم ومهندسی محیط زیست قبول شدم. چند باری که سر کلاس نشستم به این نتیجه رسیدم توی دانشگاه عمرا نمی شود حتی سوراخ را درز گرفت چه برسد به دوختن! خب باید می نشستم تا لیسانس بگیرم! نشستم و بجای دوختن سوراخ لایه ازن به فرق مانیفست و مسعود کیمیایی و رابطه اکبر گنجی و چراغ قوه و خاتمی و سعیدها ... فکر کردم و نوشتم، بی خیال قهرمانی. دانشگاه تمام شد. و من تقریبا روزنامه نگار شدم! شدم؟ بچه که بودم عمرا نمی دانستم روزنامه نگاری شغل است

