جزيره بي خيالي

Name: سحر طلوعي

تقريبا روزنامه نگارم.اهل ورزش وسينما.كتاب هم ميخونم قاطي پاتي

Saturday, March 25, 2006

می خواستم چی کاره بشم؟

بچه که بودم نمی دونستم می خوام چه کاره بشم. تا اونجا که یادم می اد کسی نپرسید دوست داری چه کاره بشی اون موقع ها مادر پدرها فقط می خواستن بچه هاشون رو مودب ترین بچه های دنیا تربیت کنن! اگر هم کسی پرسید، یادم نیست چه جوابی دادم. اما من دوست داشتم یه قهرمان بشم، یه قهرمان اسطوره ای که آخر کار تک و تنها و غم انگیز می میره و دل همه رو ریش می کنه! اون موقع ها من بجای کارتون سریال های بزرگترها رو می دیدم و تا بوق سگ هم بیدار بودم! در هر صورت شغلی نداشتم. رفتم دبستان و شدم بچه درس خوان مدرسه. بچه درس خوانها آن موقع می شدن مبصرکلاس، پس یک کمی حس قهرمانی و لیدری را امتحان کردم( دروغ چرا؟ حس بدی نبود). اولین انشای زندگی ام را سال سوم دبستان نوشتم و مثل همه می خواستم فرد مفیدی برای جامعه بشوم (این جمله را فکر کنم پدرم گفت). هنوز نمی دانستم می خواهم چه کاره بشوم ولی به این نتیجه رسیدم ممکن است هر کاره ای بشوم الا نویسنده! به هر حال معلم ها به بچه درسخوانها حتما ارفاق می کنند و من پای مزخرفترین ( خانم معلم وقتی انشایم را خواند قیافه اش یکجوری شد) انشا نمره بیست را دیدم! دوره راهنمایی شروع شد و من عاشق شدم، عاشق معلم علوم. لا بلای عاشقی به مهندسی، پزشکی، گاهی معلمی و غیره هم فکر می کردم، اما سر راست و مطمئن نمی دانستم آخرش کدام یکی را دوست دارم. آن موقع ها بیشتر عاشق بودم و مبصر کلاس و همچنان عاشق قهرمان بازی در عشق، البته در عالم خیال!. دبیرستان که رفتم باید تکلیفم را روشن می کردم. همینجوری الکی (واقعا الکی، چون دختر خاله ام گفته بود درس شیرینی است!) از شیمی خوشم آمد. تصمیمم را گرفتم و شدم دانش آموز رشته تجربی اما نمی دانم چرا همینجوری وارد بحثهای از ما بهتران شدم آن هم در دبیرستان علوی اسلامی! قصه حسن و محبوبه و پدر مادر ما متهمیم و شریعتی، سینما، کتاب اما شیمی را هنوز دوست داشتم گرچه بزرگترها می گفتند دندانپزشکی، دارو سازی و... لایه ازن تقریبا همان سالها سوراخ شد یا دست کم سوراخش بزرگتر شد! من هم که همچنان در لایه های زیرین روحم به قهرمانی فکر می کردم، این شد که به دوختن ازن علاقمند شدم! کنکور دادم ومهندسی محیط زیست قبول شدم. چند باری که سر کلاس نشستم به این نتیجه رسیدم توی دانشگاه عمرا نمی شود حتی سوراخ را درز گرفت چه برسد به دوختن! خب باید می نشستم تا لیسانس بگیرم! نشستم و بجای دوختن سوراخ لایه ازن به فرق مانیفست و مسعود کیمیایی و رابطه اکبر گنجی و چراغ قوه و خاتمی و سعیدها ... فکر کردم و نوشتم، بی خیال قهرمانی. دانشگاه تمام شد. و من تقریبا روزنامه نگار شدم! شدم؟ بچه که بودم عمرا نمی دانستم روزنامه نگاری شغل است

Friday, March 17, 2006

قلعه مردانه جام جم


امروز برای آخرین برنامه رادیویی عصر روز هفتم در سال 84 دعوت شدم رادیو، به عنوان نویسنده آیتم نیما( یادش بخیر نیما رییسی گل، گوینده آیتم، که رفت سر فیلمبرداری و من را تنها گذاشت)/ فرشید( فرشید منافی، گوینده جایگزین) دانشمند. نگهبانی جلوی جام جم تا فهمید یک خانم مهمان رادیو است سریع به راننده دستور داد مهمان یعنی من پیاده شود و از حراست خواهران عبور کند. حراست خواهران تا مانتوی نچندان کوتاهم را دید اخم کرد که اجازه نمی دهیم. قرار شد دوباره ماشین سازمان بیاید دنبالم و از در شمالی برویم پخش رادیو سراسری. ماشین آمد و راه افتادیم. نگهبانی در شمالی هم مثل نگهبان قبلی مهمان را برای ورود به پخش مجبور به عبور از حراست خواهران کرد. حراست خواهران هم... مگر انتظار دیگری دارید؟ اما با پادر میانی سولماز ادیبی، دستیار تولید خوش اخلاق و دوست داشتنی برنامه، مشکل حل شد و من با یک مانتوی کوتاه توانستم وارد قلعه مردانه صدا و سیمای آقای ضرغامی شوم و احتمالا بسیاری از آقایان را در مدت حرکت به سمت پخش از راه به در و آنها را از ذکر خدا غافل کردم! خیلی ها معتقدند دوره ریاست ضرغامی دوره تحول درسازمان صدا و سیما است، اما قلعه مردانه جام جم هنوز زنان را دشمن شماره یک مقدسات و شئونات! رادیو و تلویزیون می داند. حضور یک خانم به تنهایی کافی است تا حراست و نگهبانی و کارمند و غیره به تکاپو بیفتند و دست و دلشان بلرزد که مبادا اتفاق ناگواری بیفتد. آیا جام جم نشینان نمونه کامل فی قلوبهم مرضا نیستند؟

Tuesday, March 14, 2006

شهر در قرق وحشی ها


امروز چهارشنبه آخر سال است و می خواهم گزارش بنویسم اما تمرکز ندارم. صدای انفجار بد جور می زند توی گوشم. چهارشنبه سوری دیگر آدم را یاد جشن و روزهای آخر سال نمی اندازد. به سالهای شصت و پنج و شصت و شش بیشتر می ماند. سالهای بمباران، ضد هوایی و پناهگاه.چهار شنبه سوری شادی و سرور تبدیل شده به شب وحشت و تپش. ساعت شش و نیم عصر تمام مانتو فروشی های میدان هفت تیر خلوت و خالی است. از آن ترافیک نفس گیر آخر سال هم امشب خبری نیست. کسی جرات بیرون آمدن ندارد. چه کسی تضمین می دهد سرنشینهای ماشین امنیت دارند؟ عابر پیاده که دیگر جای خود دارد در این آشفته بازار شب چهارشنبه سوری! آن وقت که در مذمت چهارشنبه سوری برنامه ها نوشته می شد و سیاستها پایه گذاری می شد آیا کسی فکر می کرد جشن آتش به صحنه انفجار و ترس و لرز تبدیل شود؟ برنامه کار خودش را کرد و جشن آشکار آتش جایش را به ترقه بازی های پنهان و مخفی داد. حالا دیگر هر لحظه باید منتظر انفجار نارنجک و دینامیت زیر پایمان باشیم و گوشمان سوت بکشد و دلمان هری بریزد پایین که چهارشنبه سوری جایش را با میدان جنگ عوض کرده... حالا دیگر باید به ترس دخترکها، پیرزنان و پیرمردان که از صداهای ناگهانی از جا می پرند بخندیم...اگر رسم بود که از روی آتش بپریم حالا از ترس زهره ترک می شویم و از زور صدا از جا می پریم... برنامه ها نه تنها رسم را پنهان کردند که اخلاق را هم کشتند. برنامه هایی که برای رستگاری نوشته شدند، وحشی هایی تربیت کردند که نه بیمار قلبی سرشان می شود نه خانم باردار... شهر در قرق وحشی هاست. شک نکنید.

سپاسگزار توجه شما

ساعت شش و چهل و پنج دقیقه عصر، پیاده روهای تهران امنیت ندارد.حریم شخصی آدمها شوخی مسخره ای است که فقط کتاب قانون را سنگین کرده و مارا سرگرم.آنقدر مسخره که می شود از کنار آدمها رد شد و بی هیچ احترام وترسی با بازو به سینه و کتفشان کوبید، ناخن در دستشان فرو کرد، خندید و رفت. و مسخره تر آنکه دیگران این شبیه خون آشکار را می بینند و به اعتراض آنکه شبیه خون خورده جوری نگاه می کنند که انگار رسم همین است، باید با آن کنار آمد و سپاسگزار این همه توجه بود

Sunday, March 12, 2006

چهار شنبه سوري

دير شده،‌خب شما هم به اين دير شده هاي من عادت كرده ايد ديگر! چهار شنبه سوري را همين دو سه روز پيش ديدم. خوب بود. اصغر فرهادي در تصوير كردن سياهي هاي اجتماعي استاد شده ديگر. تند،‌سريع و بدون اتلاف وقت حرفش،‌تحليلش و ضربه اش را محكم مي زند و مي رود. لفت نمي دهد،‌اعصابت را مثل كش از دو سر نمي كشد،‌حاشيه هم نمي رود. فقط با احساساتت ور مي رود و هي مي خواهد كه قضاوت كني و نكني... و اما هديه تهراني... متفاوت،‌عصبي،‌سياه،‌مشكوك و البته بازيگر!‌حالا ديگر كسي جرات دارد بگويد هديه تهراني يكنواخت و تكراري بازي مي كند؟
چهارشنبه سوري را حتما ببينيد. توي اين بلبشوي چپ دست و بر بادرفته و ... آخر سال مي شود به چهار شنبه سوري دل خوش كرد

Wednesday, March 08, 2006

ژنرال گمشده


سرجوخه حسابی داغون شده... حوصله اش از همه چی سر رفته توی این چند وقت نه تونسته فیلم ببینه نه فوتبال و نه کتاب خونده... حالا می فهمه آتیه وقتی می گه حالم خوب نیست یعنی چی. ژنرال هم دیگه با سرجوخه خوب نیست. به حرفاش گوش نمی ده. یادش رفته سرجوخه رو... تو آخرین بیسیمهاش! به سرجوخه گفته بود : کسل کننده ای! دیگه درد و آزردگی ات برام مهم نیست. یه زمونی برام مهم بودی اما حالا...سرجوخه خیلی وقته دلش برای ژنرال تنگ شده. ژنرال هست اما دیگه مثل سابق نیست... اون گمشده. سرگرم سرهنگ ها شده و داره نقشه می کشه.شما بگین یه سرجوخه تنهای تنها باید چی کار کنه؟ ژنرالش رو از کجا پیدا کنه؟

Saturday, March 04, 2006

هشت مارس

بچه هاي انجمن حامي چهار شنبه ساعت 3-6 توي فرهنگسراي بانو ميزبان اونايي هستن كه پيگير قضاياي زنان بخصوص از نوع مهاجرش هستن. (هستن تو هستني شد) چهارشنبه 8 مارس روز جهاني زن را فراموش نكنيد

زايمان ادامه دار فيل

شرمنده اساسي... قرار بود مثلا امروز روي كيوسك باشيم اما روزنامه ها دم در دفتر روزنامه انبار شده بود ... ما معني توزيع به موقع را نمي دانيم... به خدا نمي دانيم... وگرنه گزارش نمي سوزانديم. به هرحال فردا ديگه حتما نگاه ورزشي را روي كيوسك ببينيد. راستي دوتا فيلم دارم براي ديدن كه هنوز نديدم. اين روزنامه كوفتي زندگي من را بهم ريخته

Friday, March 03, 2006

فبل جدی جدی زایمان کرد


این پیام کوتاه 12/12، 2/2، 3/3 هم امروز دهان ما را صاف کرد اساسی. البته این دهان ما دو سه روزی می شود که مشمول امر صاف کاری است. راستی فیل جدی جدی زایمان کرد. یعنی فردا این روزنامه کوفتی بالاخره می رود روی کیوسک.نگاه ورزشی را فردا ببینید. (گزارش صفحه دو را فراموش نکنید.) امروز بی بی سی هم تصمیم گرفت از حضور دخترها در آزادی گزارش بنویسد

پشت هم گزارش سقوط برگ


شیما زنگ می زند که سحر می خواهم خبر بدی بدهم...کتی رفت...کتی خواهر پریچهر، خدایا اون که خیلی جوون بود
میثم حال ندارد سر به سرم بگذارد...کم حرف می زند... جوجه گربه سرحال نیست... حجله دوستش را توی دانشگاه دیده
مامان می خواهد چیزی بگوید و نمی گوید ...بفهمی نفهمی گریه کرده...سحر، پوریا صبح از خواب بیدار نشده
خدایا ! تو هم دیگه حوصله ما جوونا رو نداری ها

Thursday, March 02, 2006

آقاي سرهنگ شجاع

مرسي يلدا، مرسي دخترك پرچم پوش

Wednesday, March 01, 2006

...

گفتن از تلاش براي آزادي هيچي ننويسم... اما ديروز خدا حرمت نداشت