جزيره بي خيالي

Name: سحر طلوعي

تقريبا روزنامه نگارم.اهل ورزش وسينما.كتاب هم ميخونم قاطي پاتي

Tuesday, February 28, 2006

لطفا خیلی چیز ننویس


عکاس روزنامه می گوید "امروز رییس جمهور در تمرینات تیم ملی فوتبال حاضر شده و مثل بازیکنان لباس پوشیده، گرم کرده و هرچی پنالتی زده گل شده..." و من به این فکر می کنم چرا برانکو از او دعوت نمی کند که تیم را در مسابقات جام جهانی همراهی کند. بالاخره تیم پنالتی زن هم می خواهد! آقای رییس جمهور هم که متخصص پنالتی! منتها از نوع گل به خودی اش. اما اینها مهم نیست. مهم توانایی های آقای رییس جمهور در انجام کارهای نمایشی و توده گراست. او گرمکن ورزشی می پوشد اما به بازیکنان فوتبال یاد آوری می کند انرژی هسته ای حق مسلم ماست! ورزش از سیاست جداست ولی نه خیلی
***
آقای تهییه کننده از رادیو تماس می گیرد تا نوشتن مطلب فردا را یادآوری کند. تاکید می کند خیلی چیز ننویسم! منظورش این است سیاه نمایی نکنم، به آنفلوانزای مرغی گیر ندهم، از قتل و جنایت ننویسم، اسمی از هواپیما و سقوط و غیره نبرم و... خلاصه کلی خط قرمز برایم می کشد. من مانده ام و هفت روز بدون موضوعات اساسی و به درد بخور. آدم تقاضای مرگ کند بهتر نیست؟
***
این چند روزه فیلم بی فیلم. ژنرال فیلم لئولو را داده ببینم، اما هنوز سراغش نرفته ام. سرگردان و بی حوصله

Sunday, February 26, 2006

مخم حرف مي زند

دود، سردرد،بي خوابي... واي خيلي خسته و عصبي ام.شب تا صبح مخم حرف مي زند!سرفه مي كند،داد مي زند و ... شوخي نمي كنم. گاهي آنقدر بلند بلند كه بي خيال خواب مي شوم. سردرگم و شلوغ پلوغ شده ام. ذهنم شده شكل كمد آقاي ووپي. آنقدر پر كه هيچي توش پيدا نمي شود.( ژنرال اگر اين كلمه ذهن و مخ را مي شنيد حتما با آن فيگور مخصوص خودش مي گفت ذهن؟ مخ؟ شوخي مي كني سحر)

Thursday, February 23, 2006

بازهم دیر شد


ایران- کاستاریکا دهم اسفند. بازهم فوتبال، بازهم استادیوم آزادی و بازهم در های نیمه باز آزادی به روی ما که زنیم. امید ایرانمهر خواسته لینک تمایل به حضور دوباره در استادیوم را بگذارم. حتما
یادم نمی رود 18 خرداد را که روسری سفیدها غوغا کردند. خاتمی هم بود. کمک کرد. نفوذی ها خبر آوردند او گفته روسری سفیدها را راه دهند.حالا اما خاتمی نیست. امروز.. چانه زدن با آن سرباز شهرستانی نگهبان آزادی! سخت است. ته دلش هیچی نیست، اما اهل گفتگو هم نیست. روز بازی با آلمان تجربه اش کردم؛ خودش و باتومش را. جعفر پناهی هم نشانمان داد. این روزها حتی نمایش آن روز دل انگیز را هم بر نمی تابند. کسی از سرنوشت آفساید خبر دارد؟
دهم اسفند دوباره جمع می شویم. اما دیر است. دیر جنبیدیم. فرصت سوزاندیم، نه برای همراه کردن آنها که خواهان آزادی اند، که برای به راه آوردن نگهبانان و مالکان آزادی.حیف

Tuesday, February 21, 2006

آن نقطه شروع دل انگيز

تو دو سه پست قبلي يكي از بچه ها برام كامنت گذاشته كه چرا ديگه تو چلچراغ نمي نويسم. راستش چلچراغ برام عزيز بود.الان هم هست. اما يك زماني آدم به جايي مي رسه كه بودنش ديگه عزيزو كارساز نيست. گره كه باز نمي كنه هيچ، تازه يك گره هم به باقي اضافه مي كنه. نمي دونم شايد حضورم كسل كننده و آزار دهنده شده بود. آقاي ... كه اينطور فكر مي كنه. خب گفتم كه چلچراغ برام عزيزه، پس نخواستم آزار بدم. رفتم تا خسته نشم و خسته نكنم آن نقطه شروع دل انگيز و دوستداشتني را. نه مثل آن بقيه كه رفتن و توي وبلاگشون عق زدن و بالا آوردن كه چلچراغ مال ماست! اونا حالا برگشتن و چلچراغشون رو گرفتن! ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس

Monday, February 20, 2006

فيل زاييد

بالاخره بعد از يك ماه جان كندن و در نيامدن تصميم گرفتيم رخ بنماييم! شماره صفر فردا مي آيد بيرون. اما از در ساختمان روزنامه بيرون تر نمي آيد! فعلا براي خودمان. تا مثل آدم بشويم با زهم كار دارد. اما همين كه اين فيل كوفتي بالاخره درد زايمان را حس كرد خودش كلي كار است
***
سيد ابراهيم نبوي در باره آن هواپيمايي كه امام را از نوفل شاتو به ايران آورد و فرانسه قرار بود به مسولان ايراني تحويل دهد ولي نمي دهد، طنز بامزه اي نوشته. اگر حوصله دور زدن فيلتر ها را داريد سري به سايت روز بزنيد.
***
ديشب فيلم 2046 اثر وان كار واي را ديدم. ديدم و خسته شدم ولي همچنان ديدم كه به فيلم ساز بي احترامي نكرده باشم، اما توي دلم در باره او حرف هاي خوبي نمي زدم. چيه ؟ حالا هر فيلمي كه رفت به كن و سر وصدا كرد كه حتما فيلم خوبي نيست. خب اگر باورتان نمي شود ببينيدش. اما قول بدهيد حرفهايتان را توي دلتان بزنيد

Friday, February 17, 2006

آن سکانس به یاد ماندنی


دیشب گلهای پژمرده جیم جارموش را دیدم و خوشحال شدم از اینکه در روزهای جشنواره برای دیدن این فیلم وقت نگذاشتم.(بیچاره آنها که با هزار زحمت بلیت خریدند و آخرش هم نتوانستند شارون استون ( لورای فیلم) را ببینند. اگر هم دیدند، تکه پاره و قیچی شده.) گلهای پژمرده فیلم خوبی است؛ ساده و روان و به شدت تاثیر گذار. کارگردان برای روایت افسردگی و بی رمقی دان ( بیل مورای) خودش را به در و دیوار نمی زند( محض اطلاع کارگردانان داخلی که تا تصاویر اثیری و قلنبه سلنبه در فیلمشان نگذارند آرام نمی گیرند) و به سادگی در همان سکانسهای ابتدایی می گوید که شما با یک آقای منفعل خسته بی رمق طرف هستید که دوست داشتن را فراموش کرده یا به قول آن شخصیت هندی در کتاب دایی جان ناپلئون : طبیعت بهوت افسرده ای. حقیقتا که بیل مورای با آن یکنواختی در نوع نشستن و میمیک صورت نمونه کامل یک طبیعت بهوت افسرده ای است! دان با یک نامه که نمی داند از کیست و از کجا آمده حرکت و زندگی را دوباره شروع می کند، اما... بیشتر از این فیلم را لو نمی دهم. نسخه کامل و ترو تمیزش با کیفیت دی وی دی در بازار موجود است.پیشنهاد می کنم حتما این فیلم را ببینید، نه به خاطر شارون استون همیشه وحشی و زنده، که به خاطر آن سکانس پایانی فراموش نشدنی

Thursday, February 16, 2006

از آن چشمهاي گربه ترسيدم

حسابي ترسيدم؛ ديروز با سعيد رادمصاحبه داشتم. وقتي چشمهايش را ديدم وحشت كردم، بخصوص اون زماني كه داشت از صحنه هاي فيلم دوئل حرف مي زد به شدت ترسناك و منكوب كننده شده بود. از ديدن اسكندر فيلم هرگز جا نخوردم اما ديروز واقعا از آن چشمهاي طوسي به غايت گربه اي لرزيدم. او به شدت سر حال، فعال و پر انرژي است و هر لحظه ممكن است با يك حركت در جا و آني شما را غافلگير كند. از مصاحبه ام لذت بردم گرچه مجبور بودم كمي بيشتراز آنكه ديگران براي حرفهاي مخاطبشان وقت مي گذارند، زمان بگذارم. خوب بود. اميد وارم اين روزنامه كوفتي زود تر در بيايد و شما هم شرح اين بده بستان را بخوانيد.البته اين گفتگو با موضوع فوتبال،‌پرسپوليس وكمي هم سينما بود. راد يك پرسپوليسي قديمي است

Tuesday, February 14, 2006

از کوبریک تا رضازاده


می خواهم یک اعتراف بکنم. راستش من همین چند وقت پیش فیلم پرتقال کوکی اثر استنلی کوبریک را نگاه کردم. به شدت تاثیر گذار و وحشی است. اما نمی دانم چرا آخرش اینقدر فانتزی و خوش تمام می شود؟ من نفهمیدم یا واقعا کوبریک دوست داشتنی حوصله اش از اینهمه بدبختی برای الکس سر رفته و تصمیم گرفته با یک پایان خوش سر و ته قضیه را هم بیاورد؟ از کوبریک خالق غلاف تمام فلزی بعید است. احتمالا من موضوع را نگرفته ام
***
روزنامه همچنان بی روزنامه. ما قصد آمدن نداریم. اعصاب هم نداریم. تیم فوتبالمان هم که بی رودر بایستی می بازد به چه ماهی! راستی امروز با حسین رضازاده تلفنی صحبت کردم. می خواستم مطلبی راجع به تبلیغات و نقش ستاره ها در آن بنویسم. اما او گفت ما اجازه نداریم در این مورد حرف بزنیم! نمی دانم چرا هر چیزی که وارد ایران می شود ماهیتش به کل تغییر می کند. همه ما از حضور ستاره ها و اخلاق و وظایف آنها در غرب آگاهی داریم . آنها به راحتی از تبلیغاتشان و میزان پولی که از این راه عایدشان می شود حرف می زنند؛(آخرین قرارداد بکهام روزی صد هزارتا است!) اما قهرمانان و ستارگان ایرانی با اینکه ادعای مردمی بودنشان یک جای آسمان را پاره کرده حتی حاضر نیستند راجع به مسایل حاشیه ای این موضوع حرف بزنند. حالا دیگر باید به بعضی از این معلم های اخلاق شک کرد

Monday, February 13, 2006

يك ترفند كاري

اين چند روزه حسابي احساس بي حوصله گي و مرگ مي كنم. دقايقم بي خود و كتره اي هدر مي رود. هيچ مطلب درست و درمون جون داري ننوشته ام. بدجور افتاده ام روي خط بي خيالي. فقط فيلم مي بينم. فقط! كار هاي روزنامه هيچ جوره جلو نمي رود. اصلا اين روزنامه كوفتي نمي آيد روي كيوسك و فعلا بايد دلم به همون يادداشتهاي روزنامه ايران و مزخرفاتي كه توي راديو مي نويسم خوش باشد. فقط!راستي با آزاده قرار گذاشته ام يك شب با هم به خيابان برويم و تا صبح پلاس باشيم.! شايد براي ايجاد انگيزه ترفند كاريي باشد. هست؟

Saturday, February 11, 2006

غیرت فاحشه هرجایی


تاکسی که نگه داشت نخواستم مسافرهای پشتی را اذیت کنم، نشستم جلو. مسافرها دو خانم چادری بودند. راه افتادیم. وسط راه آقایی گفت ولی عصر اما خانمها گفتند آقای راننده عقب را سه نفر حساب کن! تمام راه فکر کردم چرا؟ عصبانی ام. فکر می کردم ایران خواستار اتم مدرن تر از این هاست! راستی کسی می داند چرا در رژه المپیک زمستانی تورین ایتالیا ما ایرانی ها را هو کردند؟! چرا ایران صاحب تمدن دو هزار ساله مسخره می شود؟ چرا این رگ غیرتی که مدام برای این و آن قلنبه می شود برای توهین به ملیت و آبروی خون خودش باد نمی کند؟ من به این غیرت مشکوکم.من به این غیرت فاحشه هرجایی شک دارم. پیشنهاد می کنم مصاحبه خانم پیر نماینده حزب سبزهای آلمان را بخوانید. این خانم به راحتی آب خوردن معتقد است ما ایرانی ها باید تقاص انتخاب رییس جمهورمان را بدهیم. ما داریم تقاص می دهیم خانم پیر! ما هو می شویم و به هیچ جایمان بر نمی خورد

Tuesday, February 07, 2006

ورود شیرینی گل محمدی را به قنادی های ایران تبریک می گوییم


خب ریختیم مثل اپاچی ها سفارت دانمارک را هم گرفتیم و به سلامتی مشت محکم را هم حواله دهان استکبار جهانی نمودیم. اصلا هم بی خیال وجه جهانی و آبروی ذره ذره جمع شده توسط دولت خاتمی. مهم این است که دیگر بجای شیرینی دانمارکی می گوییم شیرینی گل محمدی! آنها که با تاریخ صدر اسلام آشنا هستند حتما داستان آن مرد یهودی که خاکستر بر سر پیامبر می ریخت را به خاطر دارند. مگر این پیامبر نبود که وقتی آن یهودی بیمار شد به عیادتش رفت؟ یعنی ما از پیامبر خدا هم پیشی می گیریم؟ شکر خدا تمام مشکلات دنیای اسلام را با یک تغییر نام و تسخیر سفارت حل کردیم ودیگر ملالی نیست جز نابودی اسراییل!( راستی اگر اسراییل را نابود کنیم تکلیف روز قدس چه می شود؟) باور کنید این روزنامه دانمارکی اصلا و ابدا مهم و تأ ثیر گذار نیست که ما اینقدر خودمان را بی آبرو می کنیم. باور کنید قضیه با یک معذرت خواهی حل می شود که آن روزنامه هم این کار را کرده. یکی بگوید این مصلحت و منافع ملی دقیقا چیست و کجا ها معنا پیدا می کند؟ هیچ فکر کرده اید بعضی دولتها با ایجاد بحران تثبیت می شوند؟ قبول کنیم نبرد هسته ای را باختیم. ارزان هم باختیم. به هوچی گری های آقای رییس جمهور باختیم. نکند سوزاندن سفارت دانمارک و باقی قضایا برای لوث کردن این باخت مهم و اساسی باشد؟ نکند می خواهیم افکار عمومی را از این افتضاح بزرگ داخلی و خارجی به سمت و سوی دلخواهمان هدایت کنیم؟ تنها موضوعی که می تواند مردم ایران را از عقل دور و آنها را وادار به عکس العملهای احساسی دور از شعور و فهم کند، تحریک احساسات مذهبی وتوهین به ناموسشان است. ایرانی ها با یک توهین به ناموس و مذهب گریبان می درند و از عقل دور می شوند.( مسلمانهای اروپا، آمریکا و ... هم اعتراض کردند اما هیچ گاه از دایره تعقل دور نشدند( حالا یک کاریکاتوریست بهانه را بدستشان داده آن هم درست در روز های رسوایی بین المللی. در و تخته بد جور به هم جور است. خدا آخر و عاقبتمان را بخیر کند

Sunday, February 05, 2006

ترمز اين آقا را بكشيد

واي خدا روز كه فيلتر شد. بي بي سي پرشن هم كه قبلا فيلترشده بود. وب لاگ هاي درست و حسابي هم كه باز نمي شوند. اين آقاي رييس جمهور هم كه هر دقيقه يك جمله كنفيكون كننده مي گويد و كلي خبر مي آفريند. پس ما از كجا شرح اين حماسه آفريني ها را بخوانيم؟ هي پيشنهاد نديد كه مثلا از اين فيلتر شكن استفاده كن . خسته شدم از بس دور زدم. من دنبال يك سايت سرراست و رك و راست مي گردم. دلم بدجور براي اين پرونده هسته اي مي تپد. من ديگر نمي خواهم صداي تير و تفنگ و خمپاره بشنوم. از كابوس هاي شبانه خسته شدم. از اينهمه استرس و لرز بيزارم. يعني توي اين مملكت هفتاد ميليوني يكي پيدا نمي شود كه ترمز اين آقاي رييس جمهور را بكشد؟

Friday, February 03, 2006

مغز شما را می شوید stanup speakup

امروز دستبند های سیاه و سفید مبارزه با نژاد پرستی را دستم کردم با این شعار
(standup speakup)
مادر بزرگم بدون اینکه بپرسد چرا گفت می بینی مغز جوانان مردم را چگونه شستشو می دهند!آیا مادر بزرگها همیشه باید یک چیزی بگویند؟ راستی امروز یک اتفاق دیگر هم افتاد و من با بهترین سردبیر دنیا آشتی کردم! راستش را بخواهید نمی دانم چرا آقای سردبیر با من اینقدر بد است؟ دیگر اینکه فعلا از سینما ها اخبار خوشی به گوش نمی رسد. محرم است و سینما ساکت .باشد منتظر می مانیم ببینیم بعد از روزهای عزاداری چه منویی را برایمان تدارک دیده اند. می گویند چهار شنبه سوری در راهست

Wednesday, February 01, 2006

قدم زدن در جاده بي خيالي

امروز اصلا حوصله هيچ كاري ندارم. راستش ربطي به امروز نداره يك مدت زياديه كه اينجوري شدم. امروز حتي با بهترين سردبير دنيا هم دعوا كردم . اون گفت ديگه علاقه ندارم با تو كار كنم من در حالي كه خيلي دوست دارم با اون كار كنم گفتم من هم همينطور! حالا هم خيلي ناراحتم . به هر حال گذشت ديگه اما باز هم حوصله كار كردن ندارم شارژم تموم شده هيچ انگيزه اي ندارم هيچي. صبح كه داشتم مي اومدم روزنامه باز هم مردم براي سوار شدن به اتو بوس با هم دعوا كردن. ما كي مي خواهيم به همديگراحترام بذاريم؟ راننده تاكسي هم براي هشدار دادن به ماشين بغلي اش از همان لفظ هميشگي هش استفاده كرد. راستش اونقدر از اين اتفاقات متوحشانه هر روز در زندگي مان مي افتد كه ديگر تكراري و يكنواخت شده. چه مي شه كرد جزقدم زدن در جاده بي خيالي!؟