باران سیاه رایدلی اسکات چنگی به دل نمی زند.دیشب دیدمش. یک فیلم اکشن صد در صد آمریکایی که بدش نمی آید یانکی ها را مرکز و محور تمام جهان فرض کند. بیچاره ژاپنی های فیلم که همگی وحشی، زبان نفهم و البته خنگ نشان داده شدند.( اینجور مواقع است که آدم از انزوای کشورش شادمان می شود. فکر کنید اگر اسکات دوربینش را بر می داشت ، می آمد ایران و وسط میدان توپخونه تهران فیلم می ساخت چه سوژه هایی که نصیبش نمی شد).اسکات را از گلادیاتورش می شناسم. آن نگاه اسطوره ای و تاثیر گذارش در گلادیاتور هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود. اما کارگردان باران سیاه زمین تا آسمان با آنی که من می شناسم فرق دارد؛ سر گرم کننده، بازاری و سطحی. یک اسکات آمریکایی زده که دوست دارد همه (غیر آمریکایی ها) را خنگ و کم هوش نشان دهد و خودش را دانای کل فرض کند.بخصوص آنجاهایی که قهرمان فیلم، مایکل داگلاس، محض خنده ژاپنی ها را دست می اندازد، سر کار می گذارد و بد و بیراههایی نثارشان می کند و هیچ کدامشان هم منظور این کلمات قصار را نمی فهمند. باران سیاه به دلم ننشست. حوصله ام را سربرد و حسابی خسته ام کرد. گرچه اسکات کارگردان محبوب ژنرال است اما این بار گاف داده است بدجور