جزيره بي خيالي

Name: سحر طلوعي

تقريبا روزنامه نگارم.اهل ورزش وسينما.كتاب هم ميخونم قاطي پاتي

Saturday, May 13, 2006

خداحافظ

خداحافظ من رفتم اينجا

Sunday, April 30, 2006

گاف آقای کارگردان


باران سیاه رایدلی اسکات چنگی به دل نمی زند.دیشب دیدمش. یک فیلم اکشن صد در صد آمریکایی که بدش نمی آید یانکی ها را مرکز و محور تمام جهان فرض کند. بیچاره ژاپنی های فیلم که همگی وحشی، زبان نفهم و البته خنگ نشان داده شدند.( اینجور مواقع است که آدم از انزوای کشورش شادمان می شود. فکر کنید اگر اسکات دوربینش را بر می داشت ، می آمد ایران و وسط میدان توپخونه تهران فیلم می ساخت چه سوژه هایی که نصیبش نمی شد).اسکات را از گلادیاتورش می شناسم. آن نگاه اسطوره ای و تاثیر گذارش در گلادیاتور هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود. اما کارگردان باران سیاه زمین تا آسمان با آنی که من می شناسم فرق دارد؛ سر گرم کننده، بازاری و سطحی. یک اسکات آمریکایی زده که دوست دارد همه (غیر آمریکایی ها) را خنگ و کم هوش نشان دهد و خودش را دانای کل فرض کند.بخصوص آنجاهایی که قهرمان فیلم، مایکل داگلاس، محض خنده ژاپنی ها را دست می اندازد، سر کار می گذارد و بد و بیراههایی نثارشان می کند و هیچ کدامشان هم منظور این کلمات قصار را نمی فهمند. باران سیاه به دلم ننشست. حوصله ام را سربرد و حسابی خسته ام کرد. گرچه اسکات کارگردان محبوب ژنرال است اما این بار گاف داده است بدجور

Wednesday, April 26, 2006

دست گدايي آقاي رييس جمهور

بچه هاي روزنامه تبريك مي گويند كه در آزادي بالاخره به رويمان باز شد اما من شاد نيستم. من از اين بازي كثيف آقاي رييس جمهور عصباني ام. اين بازي لعنتي يكي به ميخ يكي به نعل... اين ترفند عوامفريبي آقاي رييس جمهور كه به لطف دوستان مجلسي اش راه انداخته،‌به شدت روي اعصابم است. تحصن زنان مسلمان مقابل مجلس،‌ طرح مبارزه با بي حجابي و سر انجام گشتهاي ارشاد بدحجابي، اما فردايش در آزادي به روي زنان باز مي شود. بازي جالبي است. در نامه رييس جمهور هرگز زن جدا از خانواده اش به رسميت شناخته نشده است؛ حضور در استاديوم همراه خانواده و معلوم است كه منظور از خانواده يعني همراه بودن با يك مرد. رييس جمهوري دستورورود به استاديوم را مي دهد كه آسانسورهاي دوره شهرداري اش مشمول طرح تفكيك جنسيتي شده بودند. من به اين لبخند مشكوكم. به اين بازي موش وگربه بازي مجلس و دولت ترديد دارم. من به اين گدايي محبوبيت مي خندم

Saturday, April 22, 2006

يك گفتگوي غيره منتظره توي يك دامپزشكي

چهارشنبه با رضا عطاران مصاحبه داشتيم، من و كريم.غيره منتظره بود، تا يك ساعت قبل از زمان گفتگو نمي دانستم بايد امروزمصاحبه كنم. هوو را هم كه نديده بودم. محل قرار دفتر كار جديد عطاران بود؛‌طبقه همكف يك دامپزشكي. بامزه است، نه؟ مصاحبه با مزه اي شد. كلي حال كرديم. عطاران هم خوب راه مي آمد. مصاحبه امروز توي چلچراغ چاپ شده. بخوانيدش

Wednesday, April 12, 2006

یک خانم نویسنده دیگر



عطر سنبل، عطر کاج هدیه عید یکی از دوستان است. چند ساعتی نیست که آن را دست گرفته ام و می خوانم. یک کتاب ساده،شیرین، خواندنی و البته همراه با طنزی ظریف و پنهان از یک نام نا آشنا؛
فیروزه جزایری دوما، یک ایرانی مقیم آمریکا که فارسی فکر می کند، فارسی ماجراهایش را دنبال می کند ولی انگلیسی می نویسد، محمد سلیمانی کتاب را ترجمه کرده .عطر سنبل، عطر کاج خاطرات شروع به زندگی نویسنده در آمریکا است و کاندیدای چند جایزه معتبر آمریکایی شده. بعد از زویا پیرزاد، مرجان شیرمحمدی، فریبا وفی و چندتایی دیگر حالا باید نام فیروزه جزایری را هم یه لیست خانم های نویسنده اضافه کنیم و منتظر کتاب بعدی شان باشیم. اتفاق خوبی است

پارادوکسهای من



خبر گزاری ایسنا را باز می کنم . در همان نگاه بی دقت و سرسری می خوانم مهدوی کیا : پشیمانم! توضیح خبر را می خوانم. ابن بارقرعه به نام مهدوی کیا است و نوبت اوست که میان تور باشد. ستاره ها و حاشیه هایشان همیشه جذاب بوده اند. اما حرف من چیز دیگر است. حرف من پارادوکس بزرگ ما خبر نگارها است. ما خبر نگارهایی که برای حرمت حریم خصوصی قلم می زنیم و صفحه سیاه می کنیم. اما تا می بینیم که ستاره قدم از قدم خطا رفت تیتر می کنیم که بیا و ببین. حرف از الگو و اسطوره نزنید که اگر از آن ستاره های بیچاره بپرسید و بخواهید که رک و راست جواب بدهند هرگز زیر منت اسطوره شدن نمی روند و نمی خواهند که بروند. خدا می داند اگر روزی پاپاراتزی های دیگری دست به کار شوند و از سوراخ سنبه های زندگی ما، پاپاراتزی های فعلی، عکس بگیرند و تیتر بزنند چه خواهد شد. این گزارش، این تیتر و این عکس کار روزنامه بیلد آلمان است. جام جهانی نزدیک است و گویا نباید با دل خوش بازی تیممان را نگاه کنیم

Sunday, April 09, 2006

یک دقیقه فرصت

حال و حوصله نوشتن ندارم. اوضاع قاطی پاتی شده بدجور... یکی رومانتیکش می گیره به من زنگ می زنه، یکی افسردگی داره باید من بهش گوش بدم، یکی کار داره من باید راه بندازمش، اون یکی حال نداره بیاد مطلبش رو بده من باید براش بنویسم... چشمم کور همه شون رو انجام می دم. فقط یک دقیقه فرصت بدین نفس تازه کنم، همین

Monday, April 03, 2006

قهرمان زمين كه از ديوار بالا رفته بود

وقتي سوار بر آن تويوتاي نقرابي آمد دانشكده محيط زيست دانشگاه تهران و رفت پشت تريبون تا از تنوع زيستي و محيط زيست و گريه هايش در هيات دولت براي حفظ يوزپلنگ اسيايي بگويد،‌مي خنديد. او معصومه ابتكار همان خواهر مري اي بود كه از ديوار لانه جاسوسي بالا رفته بود و حرفهاي برادرانش را بدون تپق براي امريكايي ها ترجمه كرده بود. او حالا قهرمان زمين است بخاطر تلاشهايش براي نگهباني از زمين